:)

روزمرگی ..

:)

روزمرگی ..

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نسکافه» ثبت شده است

آخر هفته ، برنامه ی آنسویِ نیمکت ِ شبکه ورزش و عشقم آقایِ صدر و بعدِ کلی دوباره نسکآفه .. " کلیک "

من آلارمِ گوشیمُ گذاشته بودم کِ صُبح بیدارم کنه ! ساعت 8 کلاس داشتم ! میخواستم 7 حرکت کنم . صُبح خواهرم خودش کلاس داشت .. 7 بیدارم کرد :| نگو من آلارمُ گذاشته بودم 7:30 جآیِ 6:30 :| 15 دقیقه ای آماده شدم . میدونین کِ 15 دقیقه واسِه صُبح و یه دختر چقَ کمه :)) قرص ـمُ هم تو راه خوردَم .. به موقع رسیدَم کلاس تشکیل شد . دوستِ بی تالک میخواست برم مغازه اش .. آدرس هم داد . پآساژ نور :) اومدم از 4 راه پآرامونت یه مسیری برم پیاده روی ، ولویی ((: اینقَ آدمآش افتضاح بود سریع نظرم عوض شُد |: میخوردن آدمُ با نگآهشون |:  در همین رآستآیِ قدم زدنآ ، یهو دوستِ بی تالک رو دیدَم ، از کنار هم رَد شُدیم .. با گوشی صحبت میکرد .. رفتم دانشگاه دوباره بهش پیام دادم کِ ندیدی ؟ فلان ، اینجوری ، گفت نَ .. بعدم نآراحت کِ چرا همون موقع چیزی نگفتی یا نیومدی مغازه ! بعد دوباره رفتم یِ خیابون دیگه پیاده روی .. اتفاقی افتاده بود .. یه pm .. یه کلمه یِ "هر جور راحتی" .. به شدت حالمُ گرفته بود .. تو راه گریه کردم :| مغازه دار نبودش باز هم .. یه آقآ پسر دیگه بودش .. جریان چیِ آخه ؟

instagram

من با این خیآبون کُلی خآطره دارم .. ترم 4 بود . چِ شب هآ از رویِ این خط عابرهآ با خنده و مَسخره بازی رد نشدیم .. حتی اون سمت دو تا دختر تصادف کرده بودن تو کما بودن ، بازم آدم نمیشُدیم . شلوغ بود و حتی پر سرعت هم رد میشدن گآهی . من همیشه دوستامُ سپر قرار میدادَم و پشتِ اونا بودم ((: " آ " و " ف " .. دوستم " ف " هم هوامُ داشت .. چِ متلک هآیِ حتی زشت شنیدیم ! چه زمستونآیی تو ایستگآه میلرزیدیم عینِ چی ! اون دو سه تآ دوستِ خل ـمون چِ دلقک بازی ـآ کِ در نمیآوردَن ! چه سوژه هایی داشتیم ؛ پسرا و مآشین هآشون و با هَم میخندیدیم . اون همکلاسی ـمون کِ کم مونده بود با مسخره بازی هآش برسه وسط خیآبون ! چه خاطره ها با خط 39 داشتیم ! اتوبوس مالِ مآ بود اصن ((: چقَ خوب بود اون روزآ .. چقَ تنهام این روزآ ..

  • Setare

اواخر شهریورِ .. حسِ میکنم دانشگاه یا مدرسِه دارَم ! هَوا عوض شُده .. حالم بهتر شده یا میتونم بگم خوب شده ! وقتی بهش فکر میکنم انگآر یه اتفاق برنامه ریزی شده بود . بعد از امتحانات بود . تصمیم گرفتیم 4 روز بریم مُسافرت و دقیقا از روز اول و صبحِ حرکت حالم بد شد ، 13 تیر بود ! به صورت نسبی تآ همین یک هفته پیش ادامه داشت .. ! فعلا هَم کِ قرص مصرف میکنم . به طور صَد در صَد هم معلوم نشد مشکل ام دقیقا چی بوده .. جالبه ! تابستون 94 اینطوری گذشت . دلم میخواد یکیُ داشته باشم بریم شیرازگردی .. ولی نَ دوستی هَست و نَ کسی . به نظرم اصلا تنهایی لذت نداره بری باغ ارم .. :| امشب دیگه پرهیز و گذاشتم کنار .. دوباره نسکافه ، نوشیدنی ِ دوست داشتنی ـم .. اینقده حسِ خوبی بود .. حسِ قدیمآ ..

coffee

بلاگ رو دوس ندارم ، دلم هَمون بلاگفا رو میخواد ، اینجا حس میکنم راحَت نمینویسَم ، یا دچآر خودسانسوری میشم ، حداقل کآش میتونستم اون 3 سال آرشیو رو بیآرم اینجآاآ .. ): 3 سال خاطرات چیزِ کمی نیست آخه ! دلَم واسِه دوستآیِ بلاگفآم تنگ شده ؛ دوستایی کِ هر کدوم پراکنده شدن به خاطر گندکاری هایِ بلاگفا .. داشتم با " آ " صحبت میکردم ، میگفت حوصلم سر رفته این روزآ ، همه دورشون پُره دختره ( !! ) گفتم نَ که تو نیست ،گفت : معلومه کِ نیست .. گفتم : از پری مری اینا معلومه ! گفت : فقط همین ؟ مردم نگآ ، مآرو نگآ .. ! من :| .. رو نیست کِ ! آخه چند تا چند تآ .. یکی تو فکرش اینجوری ، یکی مثِ ما هَم تنهایِ تنها .. از اون طرف " م " کِ گفته بودیم بریم ولویی ، دیگه رو خودش نیاورد بریم بیرون .. منم کِ چیزی نمیگم .. باید صبر کرد دانشگاه شروع بشه .

   اینستا رو پآک کردم از اول نسخه جدید رو نَصب کردم ، آیکون نوتیفیکیشن ـِش بزرگ شده ): نمیخوام اینجوری ): چِ کنم ؟

  • Setare

بابام زنگ زد .. 4 دقیقه صحبت کرد ، رفته بود منبـر !! اول واسِه اینکه 4 زانو میشینم زانو درد میگیرم پیشنهاد داد ! عجب پیشنهآدی .. بستنی ُ منع کرد و گفت به جآش فالوده بخور ! ( فالوده ؟ :اوغ ) ! لبنیات هم کم کُن .. پدر مُحترم من از بچگی این مشکلُ داشتم و به زبون نیاوردم ، حتی بچه بودم فوتبال واسه خودم بازی میکردم ، روپایی میزدم ، عجب زانو دردی گرفتم ، چند روز میشلیدَم ، چیزی نگفتم ! اونوقت شما بفرما لبنیات ! تویِ مهمونی هایی کِ مبل نبود ، زانو هام میترکید از دَرد .. شما تازه متوجه شدی (:

الان 3 ماهِ مریض ام ، در صحبت هاش ادامه داد کِ معدت حساس شده .. هرچیزی نخور ، دیر نخواب ، نشین تآ 1-2 ! حتی فوتبال هَم دیدی ، ندیدی .. انگار دکتره میدونه مَن چمِه :| بازم عرض کنم کِ پدر محترم مَن بچه بودم آرزوم بوده در عرصه فوتبال بمیرم ـآ :))) گفت نسکافه و شکر نخور .. منِ بدبخت کِ 3 ماهِ لب به نسکافه نزدَم !! نسکافه کِ نوشیدنی مورد علاقَم بود .. الان 3 ماهِ حتی بدنم تحمل نداشت دیر بخوابَم !! انوقت اینآ رو به رُخ ام میکشی ؟  بعدش هَم خواست ناراحَت نشم گفت : بابا من دوسِت دارم کِ اینارو میگم ، سلامتیت از نت و فوتبال واجب تره و منتظرم وقتِ دکترت اُکی بشه بریم .. واقعا فکر میکنی یه لیوان نسکافه در روز و یه خواب منُ مریض کرده ؟ بعید میدونم ! آره سلامتیم واجب تره ولی بین تمام هم سن هام کِ مثِ همیم چرا مَن اینجوری شدم ؟؟ میدونم حق داره .. فکرش اینجوره .. ولی اینکِه چقدر دلم واسه گذشتم تنگ شده درک نمیکنه .. واسه تا 3-4 شب نشستن ها ! رو تخت .. نسکافه ، اینکه یهو 3 شب میرقصیدَم ! تنقلات .. اینکه حتی برم قدم بزنم .. حسرت نخورَم .. میدونم حتی فکرشُ هم نمیکنه کِ از خستگیِ بیماری دلم میخواد بمیرم (:

   اگه من یهو رفتم : یا رفتم خونمون و نت ندارم ، یا درگیر دکتر میشم ، یا مُردَم .. (: بیشتر دو حالت اول ِ ..

  • Setare