:)

روزمرگی ..

:)

روزمرگی ..

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «والیبال» ثبت شده است

شبآ خوابِ دُرست ندارم ، صبح و شب هِی wc .. مَسخرست خیلی . خسته شدَم دیگه .. کاش میشد هیچی آب نخورم بمیرم :| از طرفی خواهرم هَم نمیگِه بریم دکتر ، یا حداقل زنگ بزنه بآبآم ، خودمم دیگِه از دکتر و آزمایش خسته شدم . از پزشک تبیان سوال کردم ، گفت شآید دیآبت بی مزه داری .. گفت باید آزمایش بدی تآ مشخص بشه .. حسآبی کلافم کرده .. مَن نمیرم دانشگاه ، نمیرم ..

عَصر بالاخره تصمیم گرفتم برم پآرامونت ، مغازه دار .. از 6 گذشته بود کِ رفتم .. صُبح لاک زده بودم ، کفشم ُ کِ پوشیدَم لاکم خراب شد ، عصبی شدم یکم . تو راه همش حس میکردم باس برم wc :| فقط میگم کِ معلوم باشه چه عذابی میکشم :| هوآ خوب بود ، شلوغ بود . داشتم به مغازه نزدیک میشدم ، از دور دیدم کِ مشتری داره ، دیدم نمیشه ! 2 نفر دیگه هم به جز خودش فروشنده بودن ! رَد شدم ، رفتم دو تا لاک خریدَم . برگشتم ، همش دلم میخواست مثِ قبل تو پیاده رو ، رو به رویِ مغازش باشه اَما .. بازم مشتری داشت :| رَد شدم یه نیم نگآهی انداختم و دیدمش .. همون پیرآهنِ صورتی ـشُ پوشیده بود .. منتظر بودم چراغ عابر پیاده سبز بشه .. نگاهم سمتِ مغازه بود ، اما خبری نشد کِ نشد .. شآنس هَمراهم نبود :| هوا داشت تاریک میشد ، چراغ هآ تآزه روشن شده بودن ، همون لحظه ای از عصر کِ عاشق اش هستم .. لحظه ای کِ چراغ هایِ ماشینا به مرور روشن میشن .. هوا خوب بود .. آخ چقدر دلم برای پسرایِ خوش تیپِ شیراز تنگ شده بود :)) مرتضی پآشایی میخوند .. همین کِ توی وبم گذاشتم .. قلبم رو تکراره .. رفتم داروخونه ، مارکی کِ میخواستم نداشت . شب شده بود .. کوچمـون رفتم سوپری ، کیک و ویفر بخرم .. خواهرم اِس داد کجایی .. یه لحظه ترسیدم نکنه بابا باشه :| خواهرم میگفت نگران شدم دیر اومدی ! حالا ساعت چند بود ؟؟ 8 :|

طرف چند روز بود اومده بود تو لیستم ، صحبت رسید به اینجا کِ بریم چمران ، پیاده روی ، یکم صحبت کنیم ، با اینکِه یه لحظه دلم خواست گفتم نَ ! بعد امروز رسید به این کِ دوسِت دارم و نخواستی با هَم باشیم و .. ، اینجوری من روز به روز وابسته تر میشم و زجرآوره و بیا چت رو تموم کنیم .. فکر کنم اینم کآت کرد رفت :| جز اینکه اعتماد نداشتم ، قیافه هم واسم مهم بود :|

اگه زنده بودم ، میخوام شب عروسیم از dj.mavi دعوت کنم ! احتمالا با داماد اشتباهش بگیرم . هم دوست داشتنیِ هَم کارش خوبه ..

امروز گزارشگر والیبآل گفت : بـدجآیی رفـت تووش :| =))

پی نوشت : یکم افسرده شدم ، فکرای مُردن میکنم .. پوچی ، به درد نخور بودن ، اضافی بودن ، جذاب نبودن ، اینکه همش مریض ام .. اینکه بمیرم جز خانواده کسیُ ندارم . کسی نیس گریه کنِه ، نَ دوستی چیزی .. فقط خواهشآ رو قبرم ُ پر از گلبرگ هایِ گلِ رز کنید .. سفید و قرمزش ..

  • Setare

یه روز کاملا خسته کننده ، عصرایِ کلافه کننده ، بی حآل ، درس نخوندَن ! تآ اینکه رسیدیم بازیِ والیبال .. ایران - لهستآن .. چقدر بهم هیجان داد و حالمو خوب کرد .. مخصوصا با نتیجه اش .. 3-2 بازیِ استرس زا رو بُردیم ! چسبید و حالمون خوب شُد ، مِرسی ^_^


  • Setare

وقت و فرصت نبود و نداشتم . امتحان هآ خوب بودن تا اینکه امروزی رو خراب کردم [بهره وری] به نظر می اومد از همه درس هآ بیشتر خوندم ، 3 دور خونده بودم . تا 2 شب .. سر جلسه خوابم می اومد ، از طرفی حالم داشت به هَم میخورد و نمیدونم چرا ! جواب هآ یادم نمی اومد .. بعضی کلمه ها و جواب ها شده بود نقطه کورِ مغزم ! بعد از امتحان هنوز حالم نرمال نبود .. رسیدم خونه یه نبات داغ بعدشم خواب تا ظهر اینا .. دیگه امتحان ندارم تآ یکشنبه هفته یِ آینده و حقوق 2 واحدیِ سخت .. بازیِ والیبال دیشب خیلی خوب بود و 3-0 آمریکآ رو بردیم تویِ آزادی .. تنها مشکلش رعایت نکردن شرط میزبانی بود و ورود بآنوان .. کِ خُب اون چند نفر هم با پاسپورت دیگه ای اومده بودن .. در این مورد که حرف و صحبت زیاد دارم ولی خُب به فحش کاری میکشه و بی خیآل ..

ظهر آشپزخونه بودم .. قلبم به طرز عجیبی تیر کشید . نتونستم کاری کنم . نفهمیدم دیگه قلب بود یا هر چیزی ، ولی همون سَمت بود :| چند ثانیه متوقف شدم اصلا .. جمعه مامان و بابا اینجآ بودن ، بابا دعوا کرد .. حرفایی زد ، عصبی شد .. رفتن زودتر از قبل هآ ، البته بابام بدونِ خدافظی .. در واقع اومد رید تو اعصاب ـمونُ رفت .. روز مزخرفی بود .. سرِ مسائـل کوچیک .. ( انگور ، اون گوشت هآیِ خراب و .. ) من زیاد حساس ـَم رو دعوا ، داد .. 

برنامه ای نیست واسه تابستون ، یه اتاق 4 دیواری .. لپ تاپ .. خواب .. گاهی عصرا تنهایی تا سر کوچه و گاهی بدتر شدنِ احوالِ آدم .. من که میدونم تابستون امسال هم همینطوری خواهد گذشت ! همین موقعست که باید فحش داد به زندگی و همه .. (:

  • Setare