:)

روزمرگی ..

:)

روزمرگی ..

بیخود و بی جهت دلَم گرفته و بیخود و بی جَهت بُغض دارم . دلم میخواهد گریه کنم اما نمیدونم چرا :) دیروز ظهر پستچی اومد، شال و کلاه زرشکی ام رسید؛ رنگش مطابق عکس نبود اما قرمزِ جذابی است. در واقع خوشحال شدم که مطابقِ عکس نیست .پوشیدم و رفتم جلوی بابا، شبیه بچه ها دست گذاشتم رویِ گلِ کلاه و گفتم : " نیگاه، گل هم داره ! " ...

دیروز عصر روانشناسم را دیدم . اما برخورد و این روش صمیمی را دوست ندارم. جلساتِ بعد حتما واکنش نشان می دهم. گاهی به این فکر میکردم که من نیازی به ترحم او ندارم ! او داشت محبت میکرد یا ترحم ؟ نمیدانم چه حسی داشتم یا باید داشته باشم. این همه تلاش میکنم که چه شود ؟ احساس میکنم توانِ همکاری ندارم. اگر فردی که افسردگی دارد همکاری نکند چه می شود ؟ عصبی ام و کلافه .. از من هدف ها و ارزش هایم را میخواهد. اما کدوم هدف ؟ من پوچ شدم ..

امروز ظهر با خواهرم و خواهرزاده ام رفتیم پارک و کتابخانه . خواهرم کتاب هایش را گرفت. خلوت بود. امروز سرسره بازی کردم . آن سرسره پیج در پیچ ِ نارنجی . صدایِ خنده های خواهرزاده ام که ذوق میکرد من با او سرسره میخورم .. سال ها بود سرسره بازی نکرده بودم .. برگشتنه خواهرزادم کنارم قدم میزد و میگفت چون دوستت دارم میام کنارت ـآ . و من لبخندهایی میزدم که احساس میکردم فقط برای گول زدن است .. انگار هیچ شادی ای از ته دلم نبود. یک لحظه با خودم گفتم " من اصلا خودم رو نمیشناسم " .

  • Setare

وارد آذر شدیم . امروز یک آذر بود . ماهِ تولد یک آدم لاشی که من عاشقش بودم ! هنوز خیلی مانده تا تولدش .. جمعه هم گذشت و اینترنت وصل نشد، پدر و مادرِ من چه گناهی کرده اند، مادرم میگوید فلان چیز را برایم در گوگل سرچ کن، پدرم میگوید اینترنت وصل شود چند آهنگ از شجریان دانلود کنم .. من که اعصابم به ته خط رسیده است، فردا اگر وصل نشود هر چه از زبانم در بیاید در این نتِ ملیِ کوفتی بیان میکنم. از مرگ بر فلان و فلان گرفته تا ... خودم می شوم اغتشاش گر . این اگر ظلم نیست پَس چیست ؟ آن وقت می گویند مسلمان هستند و یزید فلان کرد :)) برای همین دلم میخواهد بروم جایی که دیگر هیچ مسلمانی نبینم :) فکر میکردم این گودزیلاهای ِ دهه هشتادی اغلن کاری کنند !

روانشناسم و یا به قول شماها روان درمانگرم یکشنبه بهم وقت داده است، دوست دارم بروم آنجا غُر بزنم، داد بزنم، گریه کنم، اما همیشه در مقابل دیگران حرفی ندارم ! یا حرف هایم را فراموش میکنم، یا دلم میخواهد سکوت کنم ! مسخره است میدانم .. شاید حتی اگر فکر کنم کاری از او بر نمی آید ، فقط یک بهانه است که از خانه بیرون بزنم، با اینکه تنها نمیروم !

این عکس را آن روزِ بارانی گرفتم .. 🍂

دلم برایِ روزهایِ مستقل بودنم تنگ شده است، مخصوصا آن یک ماهِ آخر که تنها بودم، یک شبش با دوستم بیرون بودم و 10 شب رسیدم خانه ! موقع هایی که مدام اسنپ میگرفتم . یا شب هایی که نیمه هایِ شب با موزیک شروع میکردم به خواندن، هروقت میخواستم چایی دم میکردم . یا هق هق گریه میکردم و خودم را به در و دیوار میکوبیدم ! یا آن روزی که دستم را مشت کردم و چندین بار به دیوار کوبیدم :) یا شب هایی که زنگ زدم اورژانس اجتماعی و هیچکس جواب نداد :)) این روزها دوباره احساس میکنم دلم سیگار میخواهد ..

امروز وقتی خواهرزاده ام با پدرم بازی میکرد و صدایِ خنده اش خانه را گرفته بود، یهو بُغض کردم. شاید دلم از آن خَنده ها میخواست .. بستنی هایِ من را میخورد و من حِرص میخورم :| !

4 قرصِ آبرنگ از دیجی کالا سفارش داده ام هنوز نرسیده است . روز بعد یک شال و کلاه زرشکی هم سفارش دادم، کد رهگیری میگوید مرسوله شیراز است . کاش فردا پستچی بیاد ..

  کاش دوستِ فرانسوی ام در این شهر بود !!

   آهنگ " کلیک "

  • Setare

نشسته ام روی تخت، رفته ام زیر دو تا پتو، لم داده ام و لپ تاپ روی پاهایم است. حوصله موزیک هم ندارم ! فقط سکوت :) امروز چهارمین یا پنجمین روز است که اینترنت قطع است. احساس کلافگی و بیخبری میکنم. عکس هایی دارم که میخواستم به اشتراک بگذارم. از باران و پاییز .. مجبور شدیم اَپِ " بله " را نصب کنیم . تُف :| از خودم شرمنده ام ! ف ا ک به نتِ ملی . که آن هم چند ساعت است قطع شده است . یادم رفته بودم بگویم در یک برنامه دوستیابی جهانی، یک دوست فرانسوی پیدا کرده بودم که اطلاعات خوبی هم دارد. گلشیفته، ایران و .. . احساس میکنم به من علاقه مند شده است . یادم است یک شب به او گفتم ما فقط دوست هستیم. میدانم که اشتباه نکردم .. نگران بود 2-3 بار sms فرستادیم اما خب نمیخواستم هزینه ام زیاد شود، به او گفتم "بله" را نصب کند و نصب کرد! و آمد ! در کل، مدام به من میگوید پناهنده شو و یا مهاجرت کُن به فرانسه، منم زدم توی ذوقش و گفتم من عاشق انگلیس هستم :) اما او حرفِ خودش را می زند . اما خوب من را درک میکند. او یک روانکاو دارد . به من نیز توصیه کرد به جای روانشناس، روانکاو پیدا کنم .

این روزها، یعنی بعد از نقل مکان، هیچ احساسی ندارم . شاید عَصبانی و ناراحت باشم اما انگار هیچ چیز برایم جذاب نیست، اگر نقاشی میکشم، آبرنگ دیگر آن حس ذوق و دوست داشتنی را به من نمی دهد، یا عشقی که به باران داشتم مثل گذشته نیست. فوتبال ها که اصلا دنبال نمی کنم. به ندرت .. اما جلویِ خانواده هیچ چیز بروز نمی دهم . دستِ خودم نیست .. مثل فردی که از درون عصبانی است اما لبخند ملیح می زند .. اینقدر از درون عصبانی بودم که آرام نشسته بودم و تجسم میکردم یک تیغ از پایین مچم به بالا میکشم و خون میریزد بیرون، احساس می کردم باید اینکار را انجام دهم :) دردش را لازم داشتم .. اما خب ..

هوسِ سیگار کرده ام، اما در دسترس ام نیست. شبیه یک زندانی ام که دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست ..

به اینستاگرام نیاز دارم، به اسپاتیفای، به گوگل، به آزادی، به رفتن، .. به فرار از خانه، .. به قدم زدن روی پل های طبقاتی .. همانجا داد بزنم، تا میتوانم بخندم، خون بالا بیاورم، سیگاری بکشم، و همانجا سقوط کنم :)

  • Setare

هوا سرد و بارانی است . بعد از گران شدن بنزین، آن هم از 1000 به 3000 ت ، مردم عصبانی شدند، دست به اعتراض زدند. الان چند روز است این اینترنت لامصب قطع است ! فقط یک مشت سایت ایرانی باز می شود که هیچکدام به درد نمی خورند. الان منی که معتاد به اینترنت هستم عصبانیتم دارد به اوج می رسد :)

حتی نتوانستم با روانشناس ام نوبت بگیرم :) دلم میخواست به او پیام میدادم و بگویم میبینی اوضاع را ؟ آنوقت هر سری به من زل میزنی و میگویی زندگی قشنگه و خودکشی اشتباه !!؟ مثل فردی که میخواد منو گول بزنه :)

دلم میخواست اینجا خودم را خالی کنم .. حیف که شرایطش نیست :)

  • Setare

آن کابوس مزخرفی که ازش صحبت میکردم رخ داد. الان یک ماه و 22 روز است که گذشته است. من برگشتم پیش خانواده. تغییر مکان زندگی . اما انگار بیشتر از این گذشته است . بس که سخت میگذره .. ! استقلال و آزادی من از بین رفته . در تمام این مدت حتی 1 بار هم تنها نرفتم بیرون و در این شهر بگردم . البته از این شهر هم متنفرم ..

هفته آخر شهریور : هفته آخر شهریور بود که آموزشگاه ما یک نمایشگاه برگزار کرد. منم دو نقاشی آبرنگ آنجا داشتم. از شانس من هرکسی که میشناختم رفت سفر، روانشناس، روانپزشک، فلانی، دوست، .. . روانشناسم سعی میکرد به من انگیزه بدهد. انگیزه برای نمایشگاه :) چیزی که آرزویم بود. درست است نمایشگاه بزرگ نبود، گروهی بود اما خب باز هم نمایشگاه محسوب میشد. حتی هنوز نرفته ام گواهی حضور در نمایشگاه را بگیرم .

بعد از آن خانم دکتری که روی من طرحواره درمانی انجام داده بود و من فرار کرده بودم و تحت فشار روحی روانی بودم، با پدرم صحبت کرد. اتفاق خاصی نیفتاد. یک روز بابام من رو رسوند پیش روانشناس خودم، آقای فلانی، گفت به پدرت بگو بیاید داخل، 3 نفری نشستیم . او در مورد افکار خودکشی، فرار و .. و .. صحبت کرد :) اما فقط همان یک شب بابایِ من در فکر بود. بعد از آن حتی به من میگفت لازم نیست بری مشاوره :) و من احساس کردم خودکشی کردن من برای او مهم نیست و تمام :) هنوز گاهی باهاش وقت میگیرم و میدونم غُر میزنن . بابام کم بود، مامانم هم اضاف شد به غُرها ..

شاید تنها اتفاقِ خوبِ این 3-4 ماه این بود که با دوستم صمیمی شدم . اما چه فایده فاصله افتاد بینمون .. اما خب ..

پدرم هروقت بخواهم من را میرساند آنجا، اما خب استقلال و آزادی ِ من کلن زیر سوال رفته است. حتی حرفِ روانشناس ام را گوش نکرد . یکی دو روز قبل از جا به جایی، با دوستم رفتیم پلِ معالی آباد. آن روز خیلی خوش گذشت. شبیه دیوانه ها بودیم. قصدمان هم همین بود. میخواستیم دیوانه باشیم :) چقدر خندیدیم ..

بعد از آن یک روز قرار گذاشتیم رفتیم کافی شاپ هتل چمران و سالادِ سزار و .. سرما و .. باز هم خندیدیم ..

دوستم این ترم ثبت نام کرد دانشگاه، انگلیسی میخواند. یک روزِ کامل را با او بودم. رفتم سر کلاس هایش تا ظهر. ظهر رفتیم گشتیم . رفتیم روی پل طبقاتی معلم، بالایِ بالا .. درد و دل کردیم، خندیدیم، عکس گرفتیم .. دوباره رفتیم کلاس . اینبار استاد نگذاشت کلاس بشینم :) ظهر رفتیم خانه شان و کلم پلو و مسخره بازی و .. روزِ خوبی بود . عصر بابام اومد دنبالم ..

اینجا خیلی به من سخت میگذرد . نه پیاده روی، نه آزادی، استقلال، حتی خرید و خرج هام دستِ خودم نیست، چقدر سوال جواب میشم، دلم میخواد برم سینما، فیلم هزارتو ببینم . اما اختیار ندارم :) و دور شدم .. دیگه نمیتونم به  آموزشگاه سر بزنم .. نمیتونم با کسی قرار بذارم حتی با اینکه زیاد هم مایل نیستم . نمیتونم پاشم برم مجنمع های تجاری رو بگردم . خرید کنم .. پیکسل و چرت و پرت بخرم :( شب هایِ شیراز .. سوپری ـمون .. از همه مهمتر اینکه دلم برای گربه هایم خیلی تنگ شده .. خیلی :( .. کافی شاپ ها، مغازه لوازم هنری ها .. هر وقت میخواستم میرفتم داروخونه .. چقدر راحت با روانشناسم وقت میگرفتم. بدونِ سوال جواب، ..

به طرزِ وحشتناکی بی حوصله شده ام .. انگار کع بی حوصله تر از من در دنیا وجود ندارد. گاهی هم کاملن بی حس ام. هیچ انگیزه ای ندارم. هیچی برایم جذاب نیست. فوتبال ها را نگاه نمیکنم. شاید فقط گاهی، هیچ چیزی مثلِ قبل برایم خوشایند نیست. عمقِ لذت همه چیز برایم کم شده است. شاید هنوز هم بارون بیاد خوشحال بشم اما نه دیگه مثل قبل. آن حسِ پوچی ته دلم ته نشین شده است :)

اونی که دوستش داشتم. چندین مدتِ پیش مرا به فحش بست و بلاک کرد و رفت. چون دوست دختر دومش به من پیام داده بود. دلم برایش سوخت، او نمیدانست که نفر دوم است. اما من همه چیز را میدانستم. میدانستم فقط با یک نفر نیست . میدانستم یک لاشی تمام عیار است :) آن ها دعوایشان شد و گویا پیام های من را هم دیده بوده . منم دیگر نه التماس کردم و نه چیزی .. و او رفت، چیزی که 1 سال است مدام انجامش میداد .. منم دیگر حرفی نزدم .

شنیدی که میگن آدما از یک نقطه ای به بعد اون آدم سابق نمیشن ؟ اون نقطه یِ زندگیِ من تو بودی، تو درد و رنج و بی اعتمادی رو درونم گذاشتی و رفتی :)

  3 فصل 13reasons why رو دیدم :)

  • Setare

خب این روزها اصلا شرایط خوب نیست. شش سال پیش آمدم اینجا ساکن شدم، ترم چهار بودم، و الان مجدد باید برگردم همان جهنمی که بودم و این یک کابوس بزرگ است. تا آخر شهریور وقت دارم. یک روانشناس پیدا کردم. شاید 5 جلسه یا بیشتر، کمتر مراجعه کردم. روانشناس جوون انتخاب کردم تا بلکه از شرِ کلمات کلیشه ای که بقیه روانشناس ها میزنن خلاص بشم. و حِس کردم شاید بیشتر بتونه من رو درک کنه! جلسه یِ آخر من با گریه برگشتم خونه. چرا حس میکنم هیچی اثر نداره ؟ با یک روانپزشک هم آشنا شدم. روانشناسم مجبورم کرده بود برم.

تو اون جهنم یه اتاق هست پله میخوره .. دوبلکس مثلا .. میخوام اون اتاق رو بردارم. اما .. تابستونا به شدت گرمه و زمستونا سرد. متاسفانه کولر رد نکردن از اونجا. زندگی با پدر و مادر سخت ترین کار در دوران جوانی ِ .. در واقع دیوونه کننده است. دوری و دوستی بهترین گزینه بود.

تو این مُدت گاهی به آموزشگاه نقاشی ام سر میزنم . اونجا حسِ بهتری دارم و با یکی از دوستایِ اموزشگاه رفتیم بیرون . و اون چند ساعت بی نهایت خوش گذشت. خنده هامون و عکس هامون . کراش، قرمز، 206 ! هر کدوم یه داستان خنده دار داره .

در مورد رانندگی، 13 مرداد بود، امتحان شهری بار دوم قبول شدم . و خیلی لذت داشت. الان تو خانواده رکورد شکستم !

سریال 13reasons why رو شروع کرده بودم. فصل 1 رو خیلی دوست داشتم. و الان وسط هایِ فصل 2 هستم. در کنار این ها هیولا و نهنگِ آبی هم نگاه میکنم. نهنگِ آبی خیلی جالب شد.

و اما .. 1398/6/6 .. پستچی اومَد و گواهی نامه ام رسید. و خب 206 منو بدید تا برم :)

گربه ای که دوستش داشتم . 2 تا از بچه هاش اینجا هستن اما خودش غیب شده . البته دیگه زیاد بچه نیستن ! سرگرم میشم گاهی باهاشون .. و بهشون غذا میدم. بازی میکنم ..

و خب .. اون شیراز نیومد و دیگه این ماجرا تموم شد. چون من دیگه 1 ماه بیشتر در دسترسش نیستم. میدونی که هیچوقت نمیبخشمت ؟ شاید واسم کمرنگ بشه و تو ذهنم دور بشه، اما نمیبخشم  ..

این مدت اتفاق زیاد افتاد اما حوصله ای نیست ..

  • Setare

یکشنبه 5 خرداد : رفتم واسه گواهی نامه ثبتِ نام کردم . با بابا رفتم بانکِ ملی. کلن میونه یِ خوبی با بانک ها ندارم . فرداش با خواهرم رفتم معاینه چشم . که اونجا بحثمون شد و گفتیم شکایت میکنیم و دکتر از ترسش اسمشو هم نگفت اما تویِ پروندم هست . بعدش کلاس هایِ تئوری شروع شد . ساختمون اون جا رو دوست نداشتم. نو ساز و جذاب نبود . مربی نکاتِ مهم رو میگفت و دو جلسه هم تئوری فنی داشتیم . که هیچی ازش نمیفهمیدیم. یعنی در واقع مربی اش جدا بود و تند و نا مفهوم توضیح میداد . بدون استراحت . اونجا با 2-3 نفر هم کلام بودم . یه پسره هم بود کتابمو گرفت از روش نوشت. شماره یکی از بچه ها رو گرفتم . مربی آیین گفته بود امتحان کتبی حذف شده. ما هم خوشحال . اما خبر رو بد گفته بود، حذف نشده بود افتاده بعد از عملی . و فقط مقدماتی نداره .. و ما گول خوردیم :)

جمعه 17 خرداد: دیروز عصر افتتاحیه نمایشگاه عکاسیِ آموزشگاه ما بود. اما تویِ آموزشگاه شوهرِ استاد. گرم بود. رفتم .. تنهایی .. از شوهرِ استادمون خوشم میاد. آدمِ معقولی به نظر میاد. اما انتظار نداشتم صداش اینطوری باشه. فکر میکردم صداش کلفت باشه :)) یکی از بچه ها بود. گرم میگیره با من. منشی هم بود. اول خلوت بود . خودمونی ها بودیم. شلوغ شد آخراش . خدافظی کردم اومدم بیرون .. بعدش به شدت حالِ روحیم بد شد.. میخواستم گریه کنم :) علتش رو نتونستم بفهمم .. شلوغیِ زیاد اذیتم میکرد ؟ یا خنده هاشون ؟ یا بی کسی هایِ خودم ؟ یا اینکه حس میکردم لازم نبود من برم ؟ یا انگار جایِ کسی رو گرفته بودم ؟ نمیدونم چی بود علتش :) خیابون ها هم دلگیر بود ..

شنبه 18 خرداد : امروز که شنبه بود اولین کلاسِ عملیِ رانندگی ام بود. مربی ار لحاظ مهربونی خوب بود اما هنوز نمیدونم مربی ِ خوبی هست یا نه. 25 سال سابقه داره و گویا چند سال هم تهران بوده .. و خب طبقِ معمول ماشین داغون بود .. و پرایدی که ایربگ داره !!! اولین بار تویِ عمرم نشستم پشتِ ماشین و رانندگی کردم . یه بار پشتِ جک نشسته بودم اما فقط دکمه استارت زده بودم . خوشم می اومد :)) مربی سنم رو پرسید وقتی گفتم خیلی هنگ کرد. تعجب کرد . و میگفت من فکر کردم 18 سالته یا حتی 17 ! وسطایِ آموزش دوباره با تعجب گفت مطمئنی سنت اینقدره؟ و من فهمیدم که رانندگی به اون آسونی که بابام حرکت میکنه نیست .. چون دست فرمونش خوبه ! چند دور زدیم . میگفت باهات حرف میزنم که عادت کنی موقع رانندگی .. نمیدونم کارش درسته یا نع ! میگفت بقیه جرات نمیکنن هنرجو رو ببرن وسطِ شهر اما من میبرم .. میگفت با اینکه بارِ اولته خوب میری .. نمیدونم میخواست روحیه بده یا جدی میگفت . اما خُب منم قاطی میکردم گاهی :| خیلی ضایع است ! و فهمیدم چقدررر کلاچ مهمه و نمیدونستم :) و چیزی که تغییر کرده، اول روشن میکنی بعد کمربند میبندی :)

موهامو بنفش کردم ، اسپریِ موقت، همه خوششون اومد. همه میگفتن چقدر قشنگه، در واقع هر جا که رفته بودم .. به جز بابام که هنوز در افکارِ پوسیده خودش زندگی میکنه.

با یه دکتر آشنا شده بودم. گپ میزدیم . میتونم بگم بدم نمی اومد ازش .. اما بعد که فهمیدم دنبالِ چیز دیگست .. فهمیدم که حق دارم که از آدما متنفرم .. و اون خیلی راحت s.x رو طبیعی جلوه میده ! اونم فقط بعد از چند روز .. اما بازم خوبه اغلن مستقیم میگه و تکلیفتو میدونی . نه اینکه عاشقت کنه و بعد ...

میتونم بگم هنوز دلتنگش میشم . دلتنگِ چیزی که بود و روزایی که داشتیم. خنده هامون، صداش، استیکرهامون، شوخی هامون و من نمیدونم چتد سال باید بگذره تا این زخم کمرنگ بشه و بتونم زندگی کنم :) اما بعید میدونم دیگه این دل بشه همون دلی که بود :) تو پَست و لا.شی اما من دلتنگ .. چقدر مسخره است نه ؟ کاش خاطرات رو هم با خودت برده بودی عشقِ قدیمی ِ مَن ... :)

  • Setare

روزهایِ پایانی اردیبهشت .. من دیگه حوصله یِ نوشتن هایِ طولانی رو ندارم . مثل سال هایِ گذشته .. اردیبهشت تموم شد اما من کلی برنامه برایش داشتم . مسجد صورتی، خیابون گردی، طبیعت، پرسه در خیابون هایِ شیراز، تابیدنِ خورشیدِ بهاری .. اما زیاد کارِ خاصی نکردم. بی حوصله تر از این حرف هآم .. 11 اردیبهشت تولدم بود . یک کیک خریدم . فشفشه خریدم .. خودم خریدم آوردم ، تنهایی فشفشه روشن کردم .. و فقط با مامانم کیک خوردیم. اما خب برای همه گذاشتم .. به همه یِ اعضایِ خانواده رسید .. یه سری معدود استوری گذاشتن واسَم .. خوشحالم کردن .. میدونستم با اون همه فحش هایِ وحشتناک و تمومیِ رابطه امکان نداره تولدم رو تبریک بگه . حتی وقتی آخرِ اون روز با ایمیل یادش انداختم .. چیزی نگفت .. تنها راهِ ارتباطیِ من و اون ایمیل ِ فقط .. و تلگرامی که شماره اصلیم نیست و بلاک میکنه و من هی برمیگردم :) اما خُب چیزی نمیگیم .. میتونم بگم تموم شده .. به جز خشم و نفرت و انتقامِ مَن .. دوست ندارم شکست خورده یِ این رابطه ها دخترها باشن .. دوست ندارم سکوت کنم و برم .. من اینجور نیستم . اغلن الان دیگه نیستم .. یه آدمِ دیگه ام .. اونی که بودم مُرده :)

این روزها کلاس میرفتم، سریالِ نهنگِ آبی میبینم، سریالِ هیولا میبینم، معمولا خونه ام و یا دراز کشیدم، زیاد میخوابم، اسپری رنگِ مو موقت گرفتم، بنفش، خوشگله،  تو آموزشگاه که مورد پسند قرار گرفت .. به گربه هایِ درِ پشتی غذا میدم، باهاشون حرف میزنم .. بخصوص اون دو رنگه، چشم خوشگله، که یکی از چشم هاش سیاه شده .. دلم میخواست میبردمش دکتر. چشمش ، بینی اش، میشستمش، و نازش میکردم .. مظلومه ..

18 اردیبهشت .. یه آبرنگ سفارش دادم. سن پترزبورگ دارم اما افرا هم گرفتم .. حسِ خوبی بود .. " کلیک "

و اما دیروز 24 اردیبهشت ..آخرین روزِ کلاسِ نقاشی و آبرنگم بود.. از قبلش ناراحت بودم و الان بیشتر .. من از تموم شدن ها بدم میاد . از تموم شدنِ مدرسه، دانشگاه، رابطه ها :( .. استادِ مهربونم گفت آزادی، فنی نیست، بیا بابا عیب نداره ❤️️ اون لطف داره اما کارِ درستی نیست .. اما حتما بهشون سر میزنم .. دیشب گریه کردم :) شهریه شده بود ماهی 240 تومَن .. دنبالِ کار هم میگردم . موردِ خوبی پیدا نکردم .. از اون طرف استرس تغییر خونه و این مسائل دارم :( .. تحتِ فشارم .. :(

اینم نقاشی دیروز .. آخر کلاس کلی با من در مورد افسردگی و اتفاقات و چیزهایِ دیگه صحبت کردن .. یکی از بچه ها برام کتاب ِ چهار اثر از فلورانس اسکاول شین آورد .. هنوز شورع نکردم بخونم :)

اوایل اردیبهشت با یکی آشنا شدم .. اما داغون بود .. دیگه حتی پیام هم ندادم بهش .. :)

گل لَشِ بنفش .. دوستِ جدیدم .. " کلیک " 💜

  • Setare

چقدر این روزا بهت احتیاج دارم. تا باهات دوباره دَرد و دل کنم. تا بگم بغلَم میکنی ؟ و تو بگی آره عَزیزم . آروم باش . دیگه گریه نکن. چقدر این روزا جات خالیه و نیستی . هَستی اما انگار نیستی .. چقدر دلم میخواست دوباره بهت تکیه میکردم و تو بهم میگفتی من همیشه هستم . من همیشه دوستِ توام و ته دلَـم آروم میگرفت که میتونم هَمیشه روت حساب کنم . که همیشه در دسترسی .. که حواست بهم هست. مثِ اون شبی که میگفتی قول بده قرص نَخوری .. چقدر دلم میخواد باز اون حرفایِ قشنگ رو بشنوم .. اون دوستی ، اون بغل هآ، اون تعریف هآ، اون قول هآ، اون حرف هایِ شیرینِ اومدنت . که میگفتی غصه نخور خودم میام کلی خوش میگذرونی .. شده بودی امید اون روزهام . کاش بازم امید و ذوق بودی واسَم .. کاش دوباره میگفتی صدات قشنگه .. کاش الان هنوز داشتمت .. 🖤

  • Setare

بهار 1398 . با خودم گفتم سالِ جدید شده این جا رو به روز کنم که خاک نشینه روش .. عیدتون مُبارک . کلی اتفاقاتِ همیشگی افتاد که دل و دماغ توضیح دادن تک تکشو ندارم . عید امسال ساعت حدود 1:30 بود و من خواب و بیدار زیرِ پتو بودم و با گوشی همه جا رو چک میکردم :) رابطه ام با طرف خراب شد و بود و هست ! انگار این رابطه با تموم فحش ها و دعواها و حرفهای اونجوری و .. و .. تمومی نداره و به سال 98 هم کشیده شد . سال نو رو اس داد تبریک گفت .. قبلش دعوامون شده بود :))

قبل از عید: هفته ای که سال نو میشد کلاس آبرنگ نداشتم . استاد 2 تا کتاب به خواستِ خودم آورد که عید بخونم . یه چندتا فیلم دانلود کردم واسه تعطیلات . لوازم نقاشی آوردم واسه نقاشی کشیدن .. کتابِ هم نام و بادبادک باز .. هم نام خسته کننده شد واسم تمومش نکردم و بادبادک باز رو دارم میخونم . قبل از عید هوا سرد بود. یکم بیرون گشتم . یه بارم با مامان رفتم . سینما سعدی شلوغ بود و اجناس الکی الکی گرون :) چهارشنبه سوری صدایِ ترقه زیاد نبود . میگفتن ترقه و اینا گرون شده .. بابا میگفت تو از کجا میدونی اینارو :))

دو سه روز پیش شیراز سیل اومد و صحنه هایِ هولناکی داشت . دروازه قرآن، خیابون ساحلی، محله سعدی، ماشین هایی که مثه برگ سیل حرکتشون میداد و رو هم تلنبار شدن :) سابقه نداشت ! اما شیرازی ها ترکوندن. غذایِ رایگان و صافکاری رایگان و تعمیر موبایلِ رایگان و آش و پتو و هتل شیراز که کمک کرده بود ..

امروز هَوا ابریه بیشتر . هنوز گرم نشده . لباس بافتنی تنمه .. از اونجایی که چند ماه بیشتر مهلت ندارم .. دنبالِ یه دوست میگردم که بهار شیراز رو بگردیم .. شایدم مثه هرسال تنها بزنم بیرون . نمیدونم ... شاید مسخره به نظر بیاد. در واقع مسخره هست اما منتظرم ببینم اون شیراز میاد یا نه. شاید یه جوری راضی شد. حتی شرط گذاشتم که اگه بیای ببینمت واسه همیشه از زندگیت میرم . این همون چیزیه که اون میخواد :) هرچی میخواستم نشد اما دلم میخواد اغلن .. چند ساعت که شده ببینمش .. حتی اگه قابل اعتماد نیست . خودم یه جایِ مطمئن لوکیشن میدم بیاد. اما فقط ببینمش .

امسال هم سفره هفت سین داشتیم .. هیچکس جز خواهرم اینا خونمون نیومَدن . فقط بابام بهم یکم عیدی داد. چند ماه پیش پسرخاله ام فوت کرد .. یه پسر داشت و یه دختر . دختر 1-2 سال از من کوچیکتر ..

تنها چیزی که الان دارم بگم اینه که دلم برات تنگ شده .. برای زنگ زدن هات که من میرفتم ته حیاط جوابتو بدم. برای اون تخم مرغِ هفت سین که برای تو سبزش کردم :) دیگه کسی جاتو نمیگیره .. حتی خودت ...

  • Setare